خرید بک لینک

بشنوید

همیشه، با شنیدنِ نوایِ این صوت، آرام میگیرم ...

+ من این روزها، نَفَسَـم درد میکند! بنویسم، تمام نمیشود. پس ننوشته، تمامش میکنم!

برچسب: ببار ای بارون ببار,ببار ای بارون ببار شجریان,ببار ای بارون ببار کریمی,ببار اي بارون ببار,ببار ای بارون ببار کریمی mp3,ببار ای بارون ببار کریمی دانلود,ببار اي بارون ببار محمود كريمي,ببار ای بارون ببار دانلود,ببار ای بارون ببار کریمی فاطمیه,ببار اي بارون ببار كريمي, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 15:22

دلم نمیاد این دو روز رو ننویسم! ::: سه شنبه ... اول از همه رفتم دستههای عزاداری رو نگاه کردم ... بینِ همهـشون ، دسته عزاداریِ ناشنوایان برام خیلی جالب بود ... تاسوعا بود و شلوغ! شلوغیای که شده بود آینهی دقِ من! نمیدونم از کِی اینطوری شده ، ولی شلوغیها هم خوبن و هم بد! مخصوصاً اگه این شلوغی برای مراسمی ملی!-مذهبی باشه ، بیشتر اذیت میشم! [منظورم از ملی ، 22 بهمن بود!] بعضی وقتها فاصلهها از چیزی که فکر میکنیم کمتره ... مثلا وقتی شلوغ بود ، از اینجا تا اونجا طولانیتر بهنظر میرسید به نسبتِ وقتی که خلوت بود! [و اینکه از اینجا تا اونجا ، از کدوم جا تا کدو

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 6:09

چالشی که توسط همشهریِ خوبم راه افتاد ، خیلی جالب بود ... خیلی جالب بود یعنی!! و چیزای دوستداشتنیه زیادی رو از هم دیدیم :) و حالا رونمایی میکنم از سه دوستداشتنیه خودم : اون دوتا جعبهای که میبینین ، کاربردشون یکی هست ، و هر دو حاویِ وسایلِ قدیمیای هستن که یکی از این وسایل 23 سال قدمت دارن![همه و همهی وسایلش هم از اول برای من نبوده!] جعبهی سمتِ چپ قدیمیتر هست ؛ طوریکه مدادِ پاککن به سر ،ماشین و تراشِ خونهشکلِ صورتیای رو که مشاهده میکنین ، از برای اولِ ابتداییـم هست ... تجزیه و تحلیلِ اشیاءِ درونِ این دو جعبه رو به یک پستِ جداگانه محوّل

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 6:09



+ او میکشید و من میکشیدم

او از کمر تیغ ، من آهِ باطل ...

++ لعن الله علی قوم الظالمین ...

برچسب: گفتم که بود گفتا که یار, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 2:07

امشب دلم نمیاد بگیرم بخوابم ... امشب دلم نمیاد چشمام رو ببندم در حالیکه هنوز نتونستم تمومش کنم! امشب هِی میرم بیرون و هِی برمیگردم! و نمیدونم منتظرِ چی هستم! نمیدونم واقعا! مثلا چه اتفاقی میتونه این موقعِ شب بیفته که من نمیتونم از این شبِ تاریک دل بکنم؟ من چرا نمیتونم بفهمم که باید فراموش کنم خودم رو؟ من؛ که حتی نمیدونم حرفِ خودم چیه! که نمیدونم چی میخوام! من که اونقدر خواستهام برام کوچیک به نظر میاد [که کوچک هم هست] که حتی دلم نمیاد بینِ اون همه التماس دعاهای شفای بیمارا ، حرفِ خودم رو هم بزنم! چرا باید چیزی که خودم هم درک نمیکنم چی هست رو پیدا کنم؟

برچسب: خداحافظ ای داغ بر دل نشسته,خداحافظ اي داغ بر دل نشسته,خداحافظ ای داغ بر دل نشسته,دانلود,خداحافظ ای داغ بر دل نشسته خواجه امیری,خداحافظ ای داغ بر دل نشسته محمد اصفهانی,خداحافظ ای داغ بر دل نشسته اپارات,آهنگ خداحافظ ای داغ بر دل نشسته,متن خداحافظ ای داغ بر دل نشسته,شعر خداحافظ ای داغ بر دل نشسته,دانلود خداحافظ ای داغ بر دل نشسته, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 2:07

برچسب: شده تنها حسین این امیر سپاه, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 13:34

بشنوید

+ ایکاش اون "منم"های آخرش ،واقعا "منم" بود ... ایکاش اونیکه دل از همه بریده بود، من بودم ...

برچسب: نه من مسلمان نیستم,نه من مسلمان نیستم facebook,پیج نه من مسلمان نیستم,نه من عاشق نیستم,نه من مسلمان نیستم ii,دانلود رمان نه من عاشق نیستم,کتاب نه من عاشق نیستم,98ia نه من عاشق نیستم,نه من عاشق نیستمpdf, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 21:46

تویی آن غرقِ به خونی، که بزرگِ شهدایی... تو عزیزِ دلِ زهرا (س)، تو حسین خونِ خدایی...

بشنوید

برچسب: به لب آب روان, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 21:46

لحظهها و فکرها اونقدر عجیب و غریب شدن برام که خودمم نمیدونم وضعم چجوره! یه بار فکر میکنم که دارم نقش بازی میکنم و خودمم گولِ خودم رو خوردم! یعنی عمیقاً حس میکنم که واقعا هیچی نیست، که واقعا من الکی خودم رو گرفتار کردم!! درست هم هست! بعدش دوباره یه فکری میاد که برام یقین میاره که نه، این خیالا ساختگی نیست! کلاً آخرِ این راه دیوونه شدنه! و این خیلی واضح و غیرقابلِ تغییره! این شک حتی توی موارد کوچیکتر هم برام هست! سر کلاس فکر میکنم سرم داره گیج میره، ولی به خودم میگم چرت نگو! هیچ مشکلی نداری! :| این حد از حیرونی رو نمیتونم بفهمم! چرا واقعا! :/ یک راهی با

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 21:19

بشنوید

+ زیبایی رو قشنگ میشه شنید!

برچسب: دور عاشقان آمد نوبت محرم شد,دانلود دور عاشقان آمد نوبت محرم شد,دانلود آهنگ دور عاشقان آمد نوبت محرم شد, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 21:19

صدای مادرت میونِ قتلگاه ...

بشنوید

+ یا حَبیب مَن لا حَبیب لَه ...

برچسب: صدای پای ماه میاد تو آسمون,صدای پای ماه معین,صدای پای ماه,صدای پای ماه رمضان,دانلود آهنگ صدای پای ماه معین, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 10:31

دوچرخه برای جابجایی وسیله بسیار خوبیه! جداً خیلی خوبه! اصلا فکر نمیکردم بعد از سه چهارسال سوار نشدن، اینقدر خوب بتونم ازش استفاده کنم! ایول دارم :)::: سه بعد از ظهر قصد نداشتم برم هیئتی... تا دمِ در هم رفتم و داخل نرفتم ... رفتم یه دور زدم و اومدم یه هیئت دیگه هم بود، که اسمش آشنا بود ... رفتم داخل، چند دقیقه همینجوری وایستادم و خواستم برگردم، که یکی از رفقای دوسالهی هشتم و نهم، رو دیدم ... اونجا کار میکرد... دمش گرم... خوشم میومد و میاد ازش... من که چاییخور نیستم و اصلا از چایی خوشم نمیاد ولی سهتا چایی خوردم ... تلخ دوست دارم و میچسبید! همچنان خوشم اومد، دم

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 15:18

بدبختی یعنی اینکه خوشبختیِ مردم به چشمت بیاد ... برات برجسته باشه و کاملا حسش کنی! بدبختی یعنی بقیه رو خوشبخت ببینی! نه اینکه فقط تو ببینیهااا! اینکه واقعا خوشبخت باشن!! ::: میگن که خانوما میتونن به دو مورد همزمان فکر کنن! کجان اونایی که اینو میگفتن؟ من الان به هفت مورد همزمان داشتم فکر میکردم! سردرد گرفتم از بس فکر کردم ... دوست دارم چند مورد رو بگم : 1- به ده تومنی که لازم دارم و نمیدونم از کدوم گوری بدستش بیارم 2- به اینکه آیا ارزشش رو داشت همهی پولم رو برای ثبت نامش دادم؟! 3- به کاپشنی که تو مدرسه جا گذاشتم 4- به چگونگی در رفتن و شرکت نکردن توی کلاس تق

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 19:28

یه روزی هم بیاد نفسِ آخرم بره...
+ میدونم برای محرم نیست و برای مدافعانه حرمه ... ولی ... ولی نداره دیگه! خیلی خوب بود ...

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 19:28

الان یک لحظه یادِ محرمِ پارسال افتادم ... روز به روزش ... لحظه به لحظهاش! تاسوعا و عاشوراش ... وایِ من! یعنی جداً یکسال شد؟ یکسالی که نتونستم کنترل ذهنم رو داشته باشم؟ محرم پارسال، شرمنده بودم! میدونم خیلی مسخرهست ... ولی حتی وقتی که توی مسجد بودم و وسطِ روضه، باز هم فکرم جایی نبود که باید میبود! من بد کردم ... به خودم ... خیلی زیاد ... به اندازه 300 و خوردهای روز! با انواع و اقسامِ شکنجهها!! چه شکنجهای بدتر از اینه که نتونی تمرکز کنی؟ که نتونی اختیارِ فکرت رو داشته باشی؟ من خیلی بد کردم ... میدونید؟ تصورش خیلی سخته که ببینین، پارسال تا امسال، ذرهای توی

برچسب: وای من اگرنیایی,وای من اگر نیایی الهه,وای من بیهوده ام,منصور وای که از امروز,منهج واي اهيد,منوعات واي فاي,صب واي منيو,كي واي من الخلف,وای بر من,وای چقدر مستم من, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 19:45

دارم سالنامهام رو ورق میزنم ... روزهای تابستونش رو ... بعضی روزها فقط یه پوکرفیس گذاشتم و خودم خوب میدونم این پوکرفیس یعنی چی! دوست دارم یه پستِ رمزدار، از اونایی که توی عنوانشون "1+" هست و رمز رو به کسی نمیدم، بذارم و فحش بدم به اونایی که تابستونم رو نابود کردن... بهتر بگم ... به اونایی که زندگیـم رو خراب کردن... به اونی که خدا زدهـتش ولی کافی نزده! لعنت... نمیدونم چرا ... ولی من بازیگر خوبیام! انتقام گیرندهی خوبی هم ... سه ماه از زندگیم رو نابود کردی؛ نامردم اگه سهسال از زندگیت رو نابود نکنم ... :| بعضی کینهها و بغضها هیچوقت از بین نمیرن بیشعور!

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 11:14

هیچوقت نگفتم هورااا و هیچوقت هم با این جمله "دست و جیغ و هورا" ارتباط نگرفتم! هیچوقت هم نگفتمشون حتی امروز! فقط جا داره که بگم! نشونههای خدا برای من، همیشه زیاد بودن ... امروز از همون ثانیهیِ اول که راه افتادم، با خودم گفتم ایکاش بجای اینجور قرعهکشیها یه قرعه کشی بهخواست خدا برگزار میکردن که برندههاش میتونستن مهرههای زندگیشون رو خودشون بچینن... که برندههاش اختیار داشتن انتخاب کنن ... که برندههاش میتونستن خوابهاشون رو عملی کنن ... تک تکِ ثانیهها رو به همین فکر میکردم! و اگه برگه نگرفته بودم شاید حتی حاضر هم نمیشدم ... امروز

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 3:06

خوابی که دیشب دیدم خیلی پیچیده بود؛ یعنی طوری بود که الان دقیقا یادم نمیاد که فلانی چرا دیوونه شده بود و در اثر این دیوونگی، چه حرکتی انجام داده بود (چه چیزی رو فنا کرده بود یا از بین برده بود) که میخواستیم ببریمش تیمارستان(الان دقیقا یادم نمیاد تیمارستان بود یا جای دیگه! ولی تیمارستان مناسبترین گزینهست :دی) و اون از ما پنج ساعت وقت میخواست! دیوونه بود دیگه! یک دقیقه هم تخفیف نداد! اما قسمت خوبش وقتی بود که ما (یعنی من و تو!) رفته بودیم غذا بخریم! (کلا تو خوابهام یکی دوبار بیشتر غذا نخریدم!) و خب تو لج کرده بودی که نمیدونم فلان مدل ساندویچ رو می

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:54

بیتو ای صاحب الزمان ...

بیقرارم هر زمان ...

از غمِ هجرِ تو من ، دلخستهام ...

:::

+ ای کاش دلخستگیـم از غمِ هجرِ صاحب الامرمون بود :(

++ بشنوید

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 12:18

طبق دعوتِ خانم بهار، چالشانهطور، این پست رو نوشتم : بدترین سوتی که درست یادم نیست ولی کلاس اولِ ابتدایی بودم، معلمم من رو مبصر کرده بود؛ بعدش من اصن نمیدونستم مبصری چی چی هس! همینطوری بیخیال ، سر میز خودم بودم فقط :)) بعدشم که بهم گفت مثلا اسم اونایی که شلوغ میکنن بنویس، خب اول ابتدایی بودم دیگه :دی بلد نبودم بنویسم! سوتی از این بالاتر الان یادم نمیاد!:::اولین خاطرهای که یادمه، دقیقا نمیدونم مالِ کِی هست یا چی هست! چون من کلا تو محاسبه سن و یادآوریِ تاریخ مشکل دارم! ولی یه خاطره ای که یادمه، اینه که حدودا پنج شایدم چهار سالم بود و یا حتی شاید شیش سالم بو

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 17:44

روز اول مدرسه، اگه اول ابتدایی نباشی، اونقدرا هم تازه نیست! مخصوصاً برای من که 9 تا از این روزهای اول رو تجربه کردم! بعلاوه امروز 10 تا :)تویِ همهی این نُه سالی که گذشت، هرگز و هرگز زودتر از شیش و ربع و شیش و نیم سراغ ندارم که بیدار بشم! پارسال که هفت و بیست دقیقه بیدار میشدم :)) اما امروز، دیگه مثل قبل نبود :/ ساعت پنج و نیم، بااقتدار بیدار شدم! پنـــج و نیـــم!! نماز رو که خوندم، همینجوری به دیوار و سقف نگاه میکردم و آخرین ثانیههای تعطیلی رو با تمامِ وجودم، حس میکردم :)) بالاخره هفت راه افتادم!یه اخلاقی که دارم، پول تاکسی و اینجور هزینهها برام قابل ق

برچسب: روز اول مدرسه,روز اول ماه رمضان 94,روز اول محرم,روز اول مهر,روز اول بارداری,روز اول دانشگاه,روز اول ماه رجب,روز اول قبر,روز اول,روز اول ازدواج, نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 17:44

دیشب آخرین شبی بود که میتونستم بدونِ دغدغه بخوابم، هرچند که نخوابیدم! دیشب آخرین شبی بود که میتونستم بدونِ استرس، به آهنگهایی که نُت به نُتِش برام تکراریه رو برای بارِ صد و یکم، گوش بدم و باهاش تو دلم، بیصدا، گریه کنم! دیشب آخرین شبی بود که میشد گوش سپرد به رادیو و داستانهای شبانهاش رو همراه شد. دیشب آخرین شبی بود که شب بود! که میشد با آرامش باشه! هرچند که نبود!امروز صبح، آخرین صبحی بود که میتونستم بیشتر بخوابم! که هرچند نخوابیدم! که میتونستم به خوابی که دیدم، بجایِ تو راهِ مدرسه، بجایِ راهروهای مدرسه، بجای وسطِ پلهها، همینجا توی اتا

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 20:46

صفحه بندی